شمس الدين محمد كوسج

216

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

ز بس كشته شد روى هامون چو كوه * ز پيكار ايشان جهان « 1 » شد ستوه چو هومان چنان ديد برگاشت اسب * همى رفت بر سان آذرگشسب دلى پر ز كينه دو ديده پرآب * بيامد به نزديك افراسياب بگفتش همه يك‌به‌يك پيش اوى * كه ما را چه آمد ز برزو به روى چو بشنيد افراسياب اين سخن * برو تازه شد باز درد كهن به لشكر چنين گفت جنگ آوريد * مگر كاين جوان را به چنگ آوريد برآمد ز تركان سراسر خروش * تو گفتى كه دريا بر « 2 » آمد به جوش بيامد خود و ويژگان « 3 » سپاه * پس پشت او بر درفش سياه همه دشت مانندهء پشته ديد * ز بس مرد كآن جايگه كشته ديد سپهدار برزوى و « 4 » دستان « 5 » به هم * تو گفتى ندارند « 6 » به دل هيچ غم به تورانيان گفت افراسياب * كه [ اين ] دشت رزم است يا جاى خواب هر آن كس كه آرد مر او را برم * ببخشم دو بهره به دو « 7 » كشورم چو جنگاوران زو شنيدند اين * بجوشيد هريك به « 8 » كينه به زين گرفتند يك سر به گرد اندرش * نيارست رفتن كسى در « 9 » برش همى راه بر هردوان بسته شد * ز پيكان « 10 » تن هردوان خسته شد چو افراسياب آن‌چنان ديد گفت * كه آن هردو تن گشت با خاك جفت به شادى برانگيخت از جاى اسب * بيامد به كردار « 11 » آذرگشسب چو نزديك برزوى و دستان رسيد * شد از درد رخسار « 12 » او شنبليد به تركان چنين گفت اگر اين دو تن * شوند زنده نزديك آن انجمن

--> ( 1 ) . ن ، س : زمين ؛ متن : ك ، پ ، م . ( 2 ) . ن ، س : در . ( 3 ) . ن : ويژه تركان . ( 4 ) . س : « و » . ( 5 ) . ن : دستان و برزو . ( 6 ) . ن ، س : ندارد . ( 7 ) . ن ، س : برو ؛ ك : به دو بهره و . ( 8 ) . ن ، س : ز . ( 9 ) . ن : كس اندر . ( 10 ) . ك : پيكار . ( 11 ) . ن : بدان‌جا چون ؛ س : بدان جاى چون پيل مست ( ! ) . ( 12 ) . ك ، ن ، س : رخساره ؛ متن : پ ، م .